mokhtb khssss......
تا لجن ها بدانند ...
از خودشان کثیف تر هم هست......!!!
mokhtb khassss....
بعضی وقتا آدم باید به بعضی آدما بگه
خوب بسه دیگه
خیییییییلی خندیدیم .......
حالا از زندگی من برو بیرون!!!
می ترسم از بعضی آدمها ...
آدمهایی که امروز دوستت دارند
و فردابدون هیچ توضیحی رهایت می کنند
آدمهایی که امروز پای درد دلت می نشینند
و فردا بیرحمانه قضاوتت می کنند ...
آدمهایی که امروز لبخندشان را می بینی
و فردا خشم و قهرشان ...آدمهایی که امروز ...
قدرشناس محبتت هستند و فردا طلبکار محبتت ...
آدمهایی که امروز با تعریف هایشان تو را به عرش می برند
و فردا سخت بر زمینت می زنند ...
آدمهایی که مدام رنگ عوض می کنند ...
امروز سفیدند، فردا خاکستری، پس فردا سیاه ...
آدمهایی که فقط ظاهرا آدمند ...
چیزی هستند شبیه مداد رنگی های دوران بچگی مان !!
هر چه بخواهند می کشند ...
هر رنگ که بخواهند می زنند ...
بعضی وقتا دوست داری
زندگیت یه لحظه استاپ بزنه
وتو تا آخر تو اون لحظه ها باشی
و ازش لذت ببری،
اما برخلاف دوست داشتنت
لحظه های زندگی گذراست ..........
تو آرامــ آمدیـــ ... نرمــ و بیــــصدا !
مثل قطره ای باران برقلبمـ چکیدیـ ..
به سان برفـ آرامـ آرامـ درمـن ذوبــ شدی !
تکه ای از وجودمـ شدی در این سنگـستانــ !
نمیدانـمـ تـورا چه بنـامـمـ .. توکـهـ آمـدی آرامــ شدمــ !
چیـزی در درونمــ خواند : " این آغــاز دوستــ داشتن استــ ":)))
تو لحظه هايي كه خيلي داغوني
فقط يه نفر مي تونه آرومت كنه ....!!
اونم كسيه كه :
داغونت كرده !!!
وقتی همه چیز را میدانی...
و فکر میکنند که نمیدانی...
و غصه میخوری که میدانی...
و میخندند که نمیدانی...!!!
בیرگاهیست
بالهایماלּ را آویـפֿـتـﮧ ایم بـﮧ جا لباسے
عاבت ڪرבه ایم بـﮧ زمیـטּ !
زمیـטּ جاے گرم و نرمیست ...
چـﮧ פֿـیال اگر چشمهایماלּ را פֿـواب
چـﮧ פֿـیال اگر בل هایماלּ را آب برבه است !
اونایـے کـہ ـ وقتـے ناراحتیـב
هر کارے میکنـטּ تا خَنـבه بیاב رو لبتوטּ ...
وقتـے حَرف בاریـב
با בِقت بِهش گوش میـבَטּ تا سبک شیـב ...
وقتـے عَصَبانـے میشیـב
تحملتوטּ میکنــــــــــــטּ ُ هیچـے نمیگـטּ ...
وَقتـے בَرב בآریـב
هَمـבرבتوטּ میشـטּ ...
اینا בقیقا کَسایـے هستـטּ کـہ ـ وَقتـے میاטּ تو زِندگیتوטּ
قـشنگتـرش میکُنـטּ ...
پس حَواستوטּ باشـہ گمشوטּ نَکنیـטּ ....
➹ چه سکــــــــوتی دنیـــــــــــا را فـــــــــــرا می گرفت !!!➹
➹ اگــــــــر هرکســــــــــــی ➹
➹ تنهــــا به انــــــــــدازه ی صــــــــــداقتش➹
اینکه آدم حرفی نمیزند
نه اینکه دردی نداشته باشد؛
از یک جایی به بعد
آدم خودش میفهمد
که حرف زدن فایده ای ندارد....
براے شنيـבלּ صـבايے ڪه בوستش مے בارے
هميـטּ لـפـظـﮧ هم بسيار בير است
افسوس פֿـواهے פֿـورב
زمانے ڪـﮧ از آלּ سوے سيم ها ڪسے بے اפـساس مے گويـב
برقرارے ارتباط با مشترڪ مورב نظر مقـבور نمے باشـב ...
دلم گرفت از اسمون ، هم از زمین هم از زمون
تو زندگی چقدر غمه ، دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی ، تلخ بهت هر چی بگم
من به زمین و اسمون دست رفاقت نمیدم...
♥خُـــــــــــــدایِ مَـــــــــــن♥
هـمیـــنـــ کهـــ تــــــــــو میدانـــیـــ دوسـتتـــــ دارمـــ کافیستـــ ….
بگـــــذار خفـــهـــ کنـــــد خـــــودشــــ را دنیـــــــــــا…
بی خبر از همدگر بودن چه سود ؟
بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود ؟
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید !
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود ؟
گرنرفتی خانه اش تا زنده بود ،
خانه صاحب عزا تاصبح خوابیدن چه سود ؟
گر نپرسی حال من تا زنده ام
، بعد مرگم اشک و نالیدن چه سود ؟.......
مـــیـــدانــــم درد دارد باشـــــــیُ
و وجـــــــــودتـــــــــ را هـــــیــــــــــــچ بـــــــداننـــــد.............
تنـهـ ـآ چیزے ڪـﮧ از زنـבگے بآیـב آموختــ یڪـ ڪلمـﮧ استــ
" مے گذرב " ولی "בق " میـבهـב تـ ـ ـآ بگذرב
آدمْ ها هَمینند!
نَفسْ می دَهـــــــی
لـِـه ات می کُـنند…
همه فکر کنند سرت شلوغ است
و تنها خودت بدانی چقدر
تنـــهایی
بگـــــذر " تـابـستــــــان "
حـالـــــــــم بـا تـو خـــــوب نـمــــی شــــود
"پـــایـیـــــــز " حــال مـــــــرا خـــــــوب مـــی شنـاســــد
هرچـــــی آه داری بــده تو بادکنـــک و بفرست بـه آسمــــــون ...
همـ ــــــیشـه
اون بــــــــآلا کسی هست کـــــه بـــــرآش ناراحــتی تو مهمــه ...
اولین عشق زندگیت پــــــــــدرته...
دخـــــتر که باشی میدونی
محکم ترین پناهگاه دنیا آغوش گرم پــــــــــدرته....
دخـــــتر که باشی میدونی
مردانه ترین دستی که میتونی تو دستات بگیری
و
بعدش دیگه از هیچی نترسی دستای مهربون و گرم پــــــــــدرته....
دخـــــتر که باشی میدونی
همه دنیا پــــــــــدرته...
دخـــــتر که باشی میدونی
هر جای دنیا که باشی
چه کنارت باشه یا نباشه قویترین فرشته نگهبان زندگیت
پــــــــــدرته.....
פـضور مبهم یڪ هیچ مرا فرا مے گیرב
تپش هاے قلبم بـﮧ شماره مے افتـב
בم مے روב و بازבم بـﮧ سـפֿـتے باز مے گرבב
בلم سـפֿـت مے گیرב ...
سـڪوت پشت گوشے تلفـטּ
سنگیـטּ تریـטּ سـڪوت هاست ...
نـﮧ از בست ها ڪارے ساפֿـتـﮧ است
نـﮧ از چشم ها ...
بہحرف هایے ڪـہ مے פֿـواهے بزنے בقت ڪـטּ ؛
شایـב همیـטּ حرف ها
בلے را ناפֿـواستہ برنجاننـב ...
و نسبت بہ حرف هایے ڪـہ مے شنوے
بے בقت باش
شایـב از בهانے شنیـבه باشے
ڪـہ قبل از حرف زבטּ بہ آטּ فڪر نڪرבه است !...

پس این همهمه و دود صدا گم شده است
چهره هایی همه پنهان شده در پشت نقاب
و صداقت که در این خاک ریا گم شده است
همه جا کینه و نیرنگ و حسادت زیرا
معرفت در کشش فاصله ها گم شده است ...
